تبلیغات جمعه 17 مهر 1388
چهارشنبه 16 بهمن 1387
چهارشنبه 16 بهمن 1387
بستیز
تا فراموش شود ننگ شکیباییها
برخیز
تا بریزد کاخ کهنهی رسواییها
گل ها را بر دیوار قفس پرپر کن
پشت دیوار قفس
وسعت فردا را باور کن
و به شیرازهی شب
ترس را خنجر کن
که هراس آغاز عادت بر پستی ها است
چهارشنبه 16 بهمن 1387
چهارشنبه 16 بهمن 1387
چهارشنبه 16 بهمن 1387
چهارشنبه 16 بهمن 1387
خسته از بند ِ خاک بودن ،
دلتنگ سفرم . . . !
سفری با یک کوله پشتی ،
و یک همراه ،
و راهی بی انتها در پیش رو
چهارشنبه 16 بهمن 1387
نسل من دیگر نخواب
چهارشنبه 16 بهمن 1387
دیگر بس است
این چتر ذلت است که سالها بر سرمان افراشته اند
این طوق خفت است که بر گردنمان آویخته اند
دیگر بس است
بیهوده بودن
دیگر بس است بودن اما نبودن
دیگر بس است بی تفاوت نگریستن
دیگر بس است ظلم این طاغوتیان
دیگر بس است مرگ ، خفقان و خفت
دیگر بس است
تا کی حریم پاک سرزمینمان در سیطره نا محرمان باشد
تا کی سرنوشتمان به دست متجاوزان رقم خورد ؟
دیگر بس است
تجاوزدیگر بس است
چپاول دیگر بس است
غارت ،ظلم ، خفقان دیگر بس است
دیگر بس است
بی مهابا وگستاخ جولان تانکه اینبار آتش جولان خواهد کرد جمع متجاوزانی که به حریم پاک سرزمینمان پای نهادند که گلوله خواهد درید قلب پر از کینه و چشم پر از تعصبی که مغرورانه می هراساند مردم مظلومم را
دیگر بس است
که اینبار آتش انفجار عاشقان راه حق وجود پلیدتان را نیست خواهد کرد
دیگر بس است ظلمت که طلوع خورشید حق از مشرق زمین، ظلمت بلوچستان را در هم خواهد شکست
دیگر بس است
بندگی و بردگی دیگر بس است بند سادگی در تار و پود تفکراینباراجباری است به بیداری خفتگان را ، پس برخیزید و پنجه در پنجه اهریمن نهید که عزت بی شبهه نبردی می طلبد
دیگر بس است
آسوده بر بالین خفتن در تاخت و تاز دژخیمان
دیگر بس است
یارمحمد زهی - خاش
شنبه 11 آبان 1387
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار چهارم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، دردی که این بار شرحش را خواهید خواند شاید دیگر هیچ بلوچی حتی بازگو کردنش نتواند که غیرتش مجالش نخواهد داد اما با دستانی لرزان و چشمانی گریان و دلی پرخون می نگارم درد کویرم را و فریاد می زنم ظلم سرزمینم را
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
گفتار چهارم از کتاب درد کویر
شهری مه گرفته با دیوارهای خون آلود فرو رفته در عمق تاریکی و ظلمت ، ظلمی بی انتها و بی سبب ، با ارواحی پلید در کوچه پس کوچه هایش و شامه های قوی که با بوی جنایت و خون عجین شده اند ، می جویند خاکش را ، می بویند خاکش را ، خاکی خشک آن چنان در ظلم ،گویی جنایت هولناک دیگریست در شرف وقوع و تیر برقهای چوبی خونین رنگ کوچه پس کوچه های خاکیش بسان فانوسهایی که نوید غرق هر کشتی طوفان زده ای را با نور ضعیف خویش در گوش عالم می نوازد و صحنه جنایتی دیگر را در شبهای زاهدان متبلور می کند تا راه جنایت همچنان به اهرمن هویدا باشد و آنان خرسند که همگان ببینندشان و هراسان همگان از دیدنشان
باد در صحن شهر با طلوع شب زوزه می کشید و درختان هراسان و لرزان گنجشکهای ناتوان را در آغوش شاخ و برگهایشان می کشیدند ، مردم در خانه ها می چپیدند ، فرزندان هراسان به آغوش مادرانشان می خزیدند ، پدران نگران از خواب می پریدند ، دستها را به آسمان می کشیدند ، گریبان را می دریدند ، آه و ناله می کشیدند ، چشمها پر خون ، سینه ها پر درد ، از درد کویر و شهر خالی همچنان از مرد کویرو تنها دژخیمان جولان می کنند مردم بی دفاعم را و وحشت را به غریب مردمانم مستولی ، آن چنان که دردشان را فریاد بر نیاورند اما...
صدای نعره ای از عمق کویری در بند فریاد می زند دردی دیگر را و خاموش می کند نور سو سو زن فانوس انسانیت را در این مرز و بوم که این بار جنایت آن سوی مرزهای رذالت را نیز در نوردید
بلوچستان ، زاهدان ، زمستان سال یکهزاروسیصدو هشتادوشش سه فرزند دیگر از تفتان اما این بار سه زن ، سه سمبل نجابت و پاکی ، ساده و بی آلایش و دهاتی در راه بارگشت از عیادت بیمارشان از بیمارستان امام علی ، طعمه سیاستهای غیرانسانی و شیطانی رژیم آخوندی شده و توسط سربازان گمنام امام زمان ربوده شدند تا چشم در چشم عفریت پیر هزاران بار آرزو کنند مرگشان را
آنان در چشمان پر از نفرت و قساوت دژخیمان نگریستند و گریستند ، تقلا کردند و گریستند ، کتک خوردند و تقلا کردند و گریستند ، مشت بر سر ، لگد به پهلو ، سر به زیر گریستند ، سر شکسته و خون آلود ، چشم در چشم بی شرف عفریتان گریستند ، هزاران بار آرزو کردند مرگشان را و گریستند ، به پای خوکان خمینی التماس کردند و گریستند ، تا رمق داشتند تمنا کردند و گریستند ، دست و پا بسته و بی یاور گریستند تا شصت روز گریستند ، مردند و باز هم گریستند و بعد از دو ماه در روز سیزده فروردین ، برادرانشان آنان را بی جان و برهنه در کلاته رزاق زاده زاهدان یافتند و به غیرت و شرف و ناموسشان ضجه ها کردند و گریستند
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
یکشنبه 5 آبان 1387
شنبه 27 مهر 1387
شنبه 27 مهر 1387
ای مردم مظلوم بلوچ ، ای عشیره زندانی ، دیگر زمان اندیشیدن به پایان رسیده و شعله فروزان مبارزات بلوچستان ، این دیار غیور مردان هرروز بیش از پیش فروزان می شود و دژخیمان هر روز زبونتر و ضعیفتر و بی بنیه تر از دیروزشان جوانان سلحشور این خطه با عزمی راسخ و ایمان به خدای منان بپاخاسته اند و در گاه نبرد با این اهرمن خویان هر روز حماسه ای نو می آفرینند و همچون سیلی خروشان سدها را یکی پس از دیگری در هم می کوبند این اشک خواهرانی است بی برادر، بپاخاسته همچون سیلی خروشان این آه مظلومانیست بی یاور که ستونهای استبدادشان را می لرزاند این نعره ایست ازعمق کویری در بند که بند بندگیمان را می گسلاند این ضجه مادرانیست بی پسر که با گلوله مبارزان ، سینه دژخیمان را می دراند ای مردم در بند من گاه ، گاه نبرد است بند بندگی را بدرید و دلاورانه حماسه آفرین شوید بی مهابا به صف ضحاکان زمان بتازید و شبانگاه بندگی و بردگی فرزندانتان را با خروش عاشقانه خویش به آتش کشید و در این نبرد سرنگون ساز به خدایتان اعتماد کنید و نصرت او را بطلبید و به ذات پاکش قسم که نصرت خواهد کرد دلباختگان راهش را
یارمحمدزهی - خاش
سه شنبه 23 مهر 1387
تقدیم به سرمچاران سرزمینم که تنها با سلاح غیرت و ایمانشان به مبارزه با این طاغوتیان برخاستند و پرچم شرافت و عزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند درون یک شب تار سکوتی مبهم و اندوه فریاد میان خوف و ترس این زمانه نبردی گشت آغاز نبردی نا برابر نبردی پر دلاور نبرد آهن و خون نبرد گوله و جون نبرد دیو و ایمان نبرد مرد و شیطان نبرد قلب عاشق با هزاران دشنه سرخ نبرد شیشه و سنگ نبرد عشق و نیرنگ نبردی پاک با یاران بی باک میان خوف و اندوه و تباهی نبردی سرخ همچون اشک مادر به روی گونه های این زمانه نبردی همچو پرهای چکاوک به سوی نور ایمان و شهادت نبرد سرمچاران دلاور از برای اهتزاز بیرق حق و سعادت یارمحمدزهی - خاش
قرآن کریم
سه شنبه 16 مهر 1387
بستیز
تا فراموش شود ننگ شکیباییها
برخیز
تا بریزد کاخ کهنهی رسواییها
گل ها را بر دیوار قفس پرپر کن
پشت دیوار قفس
وسعت فردا را باور کن
و به شیرازهی شب
ترس را خنجر کن
که هراس آغاز عادت بر پستی ها است
دوشنبه 15 مهر 1387
بزرگترین عامل بدبختی و عقب ماندگی بسیاری از جوامع، انسانهایی نیستند که بیسواد و فاقد دانش نوشتن و خواندن هستند؛
بلکه بزرگترین فاجعهی این جوامع، روشنفکران کم مایهای هستند که خود را «بحر العلوم» میشمارند و به تحصیلات آکادمیکی خود، فخر و مباهات میکنند."
تئودور آدورنو
سیاست در همه جا هست و نمی تواند با پناه جستن به قلمرو هنر و تفکر ناب از آن گریخت....
روشنفکر، در معنای مورد نظر من، نه میانجی صلح است و بانی اتفاق نظر، او کسی است که همه وجود خود را بر اساس معنایی که مدام انتقادی است، به کار می گیرد و به خطر می اندازد
.ادوارد سعید
جمعه 12 مهر 1387
یک اندیشه می تواند خطرناکتر از فوجی از جنگجویان باشد
سلام دوستان
امیدواریم که روز و روزگار به کامتون باشه و چراغ دلاتون مثل همیشه فروزان
بروبچ آزاد بلوچ
چهارشنبه 10 مهر 1387
فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گریان
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !
مهدی اخوان ثالث
در این گذرگه غوغا به خلوت ِ که رسانی
میان ِ دشت ِ جنون ، نغمه های گمشده ات را؟
به یاد آن وارستگانی که ترک این وادی فانی کردند و در آن نورد شکوهمند آسمانها حتی نظری بما در خاکماندگان نیفکندند. آزاد بلوچ سبکبالان خرامیدند و رفتند گناهم چیست پایم بود در خواب نیم از ناله شیرین تهی بود
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بیتاب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
شهید تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر رو سیاهم شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف گوش ای دل تو بودی
نگهبان دیشب ای غافل تو بودی
بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را امیدم را که دزدید
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تصویر تا کینامه خواندم
ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ساقی همینجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در میخ غدر کوفت
چه درد است است این که در فصل اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکمتر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
بکوب ای دل که جای شکو ظن نیست
مرا هرچند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوبند
گدایانی که محبوبند خوبند
بکوب ای دل مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا پیشآی تا داغت بگویم
بگوشت غصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفرهء نای
برویت میگشایم سفرهء راز
نمیدانم بگویم یا نگویم
دلا بگذار تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب نا توانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمتا بر من ضعیفم
قویتر از من است امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره شب خفته بودم
سرم بر خاک طاقت سر نمی سوخت
زبانم حرف با حرفی نمیزد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمیزد
نگاهم خار در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود محکم
کلیدش بود در دریاچه غم
امیدم گرد امیدی نمیگشت
شبم دنبال خورشیدی نمیگشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد
که میدانم تو را شرم حضور است
مشو نومید اینجا قصر نور است
الا ای عاشق اندوهگینم
نمیخواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
نمیدانم که در سر این چه سوداست
همین اندازه میدانم که زیباست
خداوندا چه درد است این چه در دست
که فولاد دلم را آب کردست
مرا ای دوست شرم بندگی کشت
چه لطف است این مرا شرمندگی کشت
جمعه 22 شهریور 1387
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار سوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
درد
گفتار سوم از کتاب : درد کویر
درد کویررا چه می باید؟
سوزاین سرزمین را چه می باید؟
چشمان بی نور و مردم خموشش را چه؟
مرحمی، مرحمی می باید تا تسلی دردش ،
بارشی تا از سوزش بکاهد ،
تشعشعی تا چشمان خلقش را بگشاید و فریادی به بلندی تفتانش بر بالین خفتگان
نه دردی بر درد دیگر،
نه باران گلوله بر خلقش،
و نه چشم برق افریط پیر ونعره دشنه جلاد بر قلب فرزندانش
.باز دردی دیگرازقلب کویر، ویرانه سرای زاهدان ، قتلگاه مردم بلوچ.باز قلب کویر در جولان جلادان ، جلادان مار بردوشی که به دنبال قربانی خویش در کوچه پس کوچه های زاهدان پرسه می زنند تا عطش مارهای بر دوششان را سیراب کنندآنانی که دیگر رنگ خون در کتمان سیرابشان نمیکند وتنها نعره ای گستاخانه از جنایتشان در پیش دیدگان خلق را برای سیرابیشان می طلبند افسار گسیخته به دنبال ارضای خویشند وتا گرمی خون بی گناهی را در پیش روی خلق خاموش حس نکنند نمی آرامندو امشب ، امشب قرعه مرگ به نام که خواهد بود.دوم بهمن سال یکهزارو سیصد هشتاد وچهار، زاهدان خیابان خرمشهر مقابل نمایشگاه اتومبیل قصر.سه نوجوان از طایفه نوتی زهی روح الله شانزده ساله کلاس دوم دبیرستان، عبدالله ، سال اولی بود و تازه دبیرستان را تجربه میکرد وی تنها پانزده سال داشتو مسعود که تمام حواس و فکرش را معطوف کنکوری کرده بود که در پیش داشت
.آن شب آن سه به سمت بیمارستانی که عموزاده شان در آن بستری بود در حرکت بودنند تا روح الله به پرستاری عموزاده اش شب را دربیمارستان سپری کند که ناگهان در جلوی ددان تشنه به خون خامنه ای نمایان شدند تا دژخیمان ، بی لحظه ای درنگ با قصاوتی بی انتها سوار بر پژوی سیاه رنگ به آنان بزنند و نقش بر زمینشان کنند مزدوران بعد از زمین خوردن آن سه به سرعت اسلحه به دست از ماشین پیاده شدند وبه سمت آنان دویدند ، از نفرتی که در چشمانشان میشد دید معلوم بود که از آن سربازان گمنام امام زمانند ومغز پوکشان را که یقین دارم بیشتر از روح و ذات چرکینشان نیازی به شستشو نداشته آنچنان با خرافات و نفرت و دروغ شستشو داده و دروازه های شرافت و انسانیت قلبشان را با قفلهای سنگین تعصب و نفرت مسدود کرده بودند که دیگر هیچ امیدی حتی کوچک به نفوذ شفقت و انسانیت به این قلب های متعصب و لبریز از باورهای تهی نبود ، تعصب بر باوری که چشمان انسانی آنان را کور کرده و خوی وحشی گری و درندگی آنان را تا اعماق قلب ناپاکشان رسوخ داده بود و انسانیتشان را تا ژرفای دره های رذالت نزول
.عبدالله که هنوز از ضربه ای که به علت زمین خوردن به سر او اصابت کرده بود گیج و منگ بود دستانش را به زمین گذاشت و سعی به بلند شدن نمود که ناگهان هیبت شوم دژخیم به روی او سایه افکند وبا قنداق تفنگ وحشیانه به صورت نوجوانی پانزده ساله کوبید تا وی قبل از برخاستن با فریاد (آخ) باز به زمین بخورد
.دژخیم ضربات را پی در پی به او وارد نمی کرد و به او اندکی فرصت می داد تا به خود آید و بعد ضربه بعدی را به سر و صورت خونین آن نوجوان مظلوم بلوچ می کوبید تا خوی درندگی خویش را کاملا ارضا کند، چند ثانیه ای گذشت و عبد الله لحظه ای به خود آمد و صورتش را به سمت زمین چرخانید و دندانهای شکسته و خونالودش را به زمین ریخت که ناگهان دوباره همه چیز جلوی چشمانش سیاه گشت آری ضربه ای دیگر بر پشت سرش سبب شد که با صورت به زمین بخورد تا گیج و مبهوت و متعجب بگوید که "چرا می زنی مگر من چکار کردم؟"و جوابهای نا معقول و نیش دارمملو از ناسزا بشنود.مزدور آنقدر تا قنداق به سر عبدالله کوبید که وی لحظه ای از هوش رفت و او فرصت کرد که به همقطاران جانیش که در حال جنایت بودند بنگرد، بنگرد که روح الله چگونه درحالتی که بر روی زمین افتاده تقلا می کند که چگونه با وحشت دست وپا می زند و به عقب می رود تا جانش را از چنگال دژخیم افسار گسیخته که با سر نیزه به جانش افتاده بود برهاند اما نتوانست و دژخیم سر نیزه را در سینه نوجوان شانزده فرو کرد وبا دست دیگر زیر چانه او را گرفت و دشنه را از بالای سینه تا شکم وی کشید تا با شکاف خوردن سینه روح الله خون پاکش به روی صورت کریه دژخیم بپاشد و گرمای خونی پاک از عطش درنده خویی او اندکی بکاهد.مسعود با اینکه خود زیر ضربات پی در پی قنداق نیمه جان گشته بود هنوز نگران دوستانش بود وهر وقت به سمت آنها می نگریست دژخیم با نفرت بیشتری به او ضربه می زد اما همچنان او نگاهش را به یاران دوخته بود که دیگر دژخیم نتوانست خود را کنترل کند و با نفرتی بی انتها او را پی در پی هدف گلوله قرار داد .عبد الله که لحظه ای بی هوش شده بود از صدای شلیک دژخیم چشمانش را گشود تا انتظار دژخیمی را که در بالای سرش ایستاده بود به پایان رساند.آن مزدور پلید با نفرت و خشم به نوجوان پانزده ساله نگریست و با قصاوتی ناباورانه به بدن نحیف آن نوجوان شلیک کرد
.آن مزدوران بعد از تیرهای خلاصی اجساد به خون غلطیده آنان را در جلوی دیدگان مردم به روی زمین کشانیدند تا اهل زمین و آسمان را به تماشای تبلور جنایت و رذالت بنشانند.
یارمحمد زهی خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
جمعه 22 شهریور 1387
پنجشنبه 21 شهریور 1387
چهارشنبه 13 شهریور 1387
من بلوچم
سرزمینم اینجاست
زادگاه پدرم
اهل این شهر به خون آلوده به جنون آلوده
اهل این اهلی در چنگ وحوش ز تقلا به خروش افتاده
اهل این کوه بلندم تفتان که عجیبانه به جوش افتاده
اهل جولنگه این قوم ددان که غریبانه به خون افتاده
من بلوچم
خشم در کالبدم ریشه دوانده
بغض خونین ز غم یارانم در گلویم مانده
یاورانم بر دار تنشان آویخته
یا که خون آنها در دیارم ریخته
یا که در بند شیاطین زمان در بندند به اصولی که اصول آنهاست
من بلوچم
اهل این دشت کویر
در شبانگاه بیابان مانده ام
نه به پیش و نه پسم راهی هست
نه دگر راهی هست
که دگر راهی هست
می توان باز در این دشت به خون آلوده به امیدی دل بست
سر سودا زده پر خون را به در بند رهایی زد و بشکست
و به امید رهایی دست در سینه این دیو سیه مود نهاد
و دل سنگش را همچو دلهای چکاوک به تن خاک سپرد
گه دگر بلبل خوشخوان ز غم مرگ برادر به سکوت تن مسپارد
که برادر تکه های خواهرش را ز زباله مکشاند و شبانگاه به قبری مسپارد
که دگر مادرمان اشک مبارد و مگوید
که چرا من بلوچم
من بلوچم
بر خلاف سهراب
قبله ام ناموسم
جانمازم خاکم
شرفم تیر و کمان
خون سجاده من
من وضو با فوران چشمه خون پلیدان گیرم
و نمازم را
سر تفتان بلند
وقتی خواهم خواند
که دگر مادرمان اشک مبارد و مگوید که چرا
من بلوچم
یارمحمدزهی (خاش)
yarmohamadzehii@yahoo.com
سه شنبه 5 شهریور 1387
هیچ سلطه ای تا آن حد مطلق نمی باشد که سلطه پذیر به اراده خود آن را پیشنهاد دهد هیچ زنجیری آن چنان سخت به بند نمی کشد که زندانی به میل خود آن را در آغوش کشد
دوشنبه 4 شهریور 1387
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار دوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com

گفتار دوم از کتاب" درد کویر"
رویادخترک دوازده ساله بلوچ ، رویا سارانی اهل زاهدان با جست و خیزهای کودکانه و رویاهای بچه گانه و دلی سرشار ازعشق و محبت ، نا آشنا با درد کویرش، در شبی ظلمانی به تاریکی عدم که نفیری منفورتر ازسکوتمان را در دل خویش پنهان کرده بود با قلبی پر نور به وسعت خورشید کویری وعشقی جان سوز به داغی ریگهایش به انتظار فردا ،چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد وهشتاد و شش لحظه ها را برای رسیدن اولین آزمون عمرش سپری می کرد او می خواست با قبولی در این آزمون به مادرش اثبات کند که ازصمیم قلب کوچکش به او عشق می ورزد
و فردا ، با طلوع خونینش بر بام آسمان، گویی صور اسرافیل را در قلب رویاها دمیده اند
اینک لحظه آزمون و شاید هم آزمودن ،آری آزمودن عشق و نفرت در این مکاره بازار ناپاک دلان ...
رویا بی خبر از آنکه هیبتی شوم بر معصومیت رویاهایش سایه افکنده به جلسه آزمون رفت تا امتحانش را با موفقیت پشت سر بگذارد ،شورو حالی بس عجیب در دلش حکمفرما بود گویی چشمانی شوم به درهم شکستن رویاهای کودکی چشم دوخته است و او همچنان در رویای کودکانه اش غوطه ور به سوالات آزمون چشم دوخته و یکی پس از دیگری به آنها پاسخ می داد تا آخرین سوال و آخرین جواب
شادمان لحظه ها را سپری میکرد تا به مادرش برسد و به او بگوید که "بیخودی دلشوره داشتی مامان امتحانمو خوب دادم"
حدود ساعت شش و نیم مادر به الیاس برادر رویا گفت که به دنبال خواهرش برود ،الیاس هم که خیلی مشتاق بود تا بداند که آیا خواهر کوچکش امتحانش را با موفقیت پشت سر گذاشته است یا نه ، به سرعت خودش را به جلسه امتحان رسانید، حدود ده دقیقه ای منتظر ماند که ناگهان خواهرش را در حالی که لبخندی حاکی از موفقیت بر لب داشت دید که از درب سالن امتحانات به بیرون می آید ،وقتی خواهرش نزدیکتر شد به شوخی گفت: " بازم امتحانتو خراب کردی، آره ؟!... رویا جواب داد:" نخیرم من که مثل شما پسرا تنبل نیستم ..." لبخندی زد و سوار ماشین شد الیاس هم که از موفقیت خواهرش به وجد آمده بود به سرعت به سمت خانه به حرکت افتاد در راه برادر لحظه ای در برق چشمان پاک رویا خیره شد غافل از پیامی که راوی وداعی خونین بود
در راه بازگشتشان ناگهان مزدوران رژیم که متوجه سن کم الیاس شده بودند (الیاس هفده ساله بود) با روشن کردن آژیر به دنبال او افتادند ، الیاس شکه شده بود و چون نداشتن گواهینامه در سرزمینش را بسان جرمی سنگین می پنداشت وهمچنین رعب و وحشتی که بعنوان یک شهروند بلوچ از پلیس!!! داشت تنها به فکر فرار از چنگالشان و پناه بردن به خانه افتاد و به سمت خانه اش که در چند دقیقه ای آنجا قرار داشت گریخت و ماشین مزدوران همچنان به دنبال او
پدرش که از دلشوره ای عجیب رنج می برد نتوانسته بود در خانه بماند و در خارج منزل منتظر بچه هایش ایستاده بود که ناگهان پسرش را دید که به سرعت به سمت او می آید و مزدوران هم به دنبالش . رویا و الیاس به محض رسیدن به خانه و دیدن پدرشان پیاده شدند ، در آنطرف هم مزدور نیروی انتظامی ستوان کشتگراسلحه بدست پیاده شد
سکوت در لحظه ای حکمفرمای حریم کودکانه رویا و همه رویاهای زخمی گیتی گشته بود ،قلب زمان دیگر نمی تپد ، گویا خورشید کویر در سوگ حادثه ای قریب در خود میسوخت و می گداخت. رویا که از دیدن کشتگر وحشت زده شده بود به سمت پدر شروع به دویدن کرد و الیاس در حالی که دستانش را از ترس بالا برده بود در جایش خشکش زد پدرنیز به سمت دخترکش می دوید تا با در آغوش گرفتنش به او بفهماند که جای هیچ گونه نگرانی نیست ، کشتگر که از بلوچ بودن آنان مطمئن شده بود بر لبان کبود رنگش زهرخندی پدیدار شد و با قساوتی ناباورانه به سمتشان شلیک کردو همچنان شلیک ، شلیکهای پی در پی ، تا جایی که گلوله در تفنگ بود شلیک کرد و باز هم شلیک ...
.
در یکسو زهرخند پر از نفرت سربازان که از عملکرد وحشیانه رئیسشان درحال وجد بودند ودهن باز ودندانهای زرد و به هم فشرده کشتگراز نفرت و خشم و در سوی دیگر جنایت کشتگر که در یک طرف سینه الیاس را هدف قرار داد و در سمتی دیگردندان کینه توزیش قلب پاک و کوچک رویایی که به سمت پدرش میدوید را درید ، تا دخترک در جلوی پاهای پدرش با صورت به زمین بخورد
مادر رویا باشنیدن صدای گلوله ها سراسیمه از خانه بیرون آمد ، مادربهت زده، با ظاهری آشفته و قلبی مالامال از هراس و نفسی در سینه حبس به سان شخصی مسحور ، رویایش را دید که در خون پاک خویش غلطیده است ، توان حرکت و رویارویی با حقیقت از وی سلب شده بود ، قدم لرزانش را پیش نهاد اما نگاه رویا دیگر او را نمی دید ، دیگر رویا در آغوشش نبود، قلب رویایش دیگر نمی تپید ، این بار رویایش با قلبی بی تپش وتنی بی تحرک زمین سرد و خون گرمش را در آغوش گرفته بود
آری چند گلوله، چند گلوله با هزاران کینه و نفرت، قلبی کوچک و مهربان ، کوچک و سرشار از عشق را بی تپش کرد و دستان بی رحم و جنایتکار دژخیم خامنه ای باری دیگر رویایی را برای همیشه از مادر جدا نمود و دستان لرزان مادر ، بی قرار و بی رمق قصد برچیدن آن گلبرگهای سپید که بر سوگ سیاه زمین پراکنده شده بود می کرد . گلبرگهای سپیدی که در دیده او به رخت عروسی رویای پرپر شده اش می مانست
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
همتم بدرقــه راه کـن ای طــایــر قــدس
که دراز است رهی مقصد ومن نوسفرم
حافظ
چهارشنبه 30 مرداد 1387
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند قسمت آغازین از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
درد کویر
پیشگفتار
در بیابان دیارمان آسوده و بی فکر، بی حسی عجیب، با نگاهی کور به سقوط هولناک خورشید شرافت و انهدام عزت همچون منطقی نابینا با دستهای سپید بی خیالی و نه سرخ، در هجوم طلوع تاریکی و فوران ظلم روزها را یکی پس از دیگری بی اندیشه و تفکر سپری می کردیم و نمی دانستیم، نمی دانستیم که در لابلای رویاها و آرزوهای دروغین حقیقتی تلخ بر قله تفتان پیرمان و دل کویر خشکمان آنگونه پر تلعلع رخ می نمایاند و نمی توان دیدش، چرا که توان دیدنمان نبود
آری همگان و همگان نگاهمان به زمین بود و آنچنان در خم و پیچ و نشیب و فرازی که به زندگیمان تحمیل شده بود به دنبال گم کرده راهمان به پایین و بالا سوق داده می شدیم که دیگر فرصت به نگاهی نمی رسید و او همچنان و همچنان تنها بود ،تنها و منتظر، منتظر به نگاهی که شاید ببیندش، که شاید یکی از ما ببیندش، که شاید یکی از همان مردمی که او از دردشان، آهشان، اشکشان و سکوتشان خلق شده بود ببیندش ...
اکنون دیگر خالق از مخلوق روی می گرداند، بی آنکه حتی وجود و هستی مخلوقش را بداند، آری خالق درد کویر ماییم و مخلوقمان حقیقت تلخ درد و رنج هزاران ستم کشیده است ، این بار خالق مخلوقش را حس نمی کند و نمی داند که در حیطه فقر راستینی که خلقش کرده است غوطه ور است و او همچون مردابی لبالب از سیاه آبی آلوده پر، نه تنها چشمانمان را بی رمق کرده و قدرت دیدنمان را گرفته که آزادی نفس کشیدنمان را نیز سلب کرده و تقلایی که برای گریز خویش می کنیم فرصت اندیشیدنمان را ستانده است
در یکی از همین روزهای زیبای جهل، پرتوی خرمن ندانیم را به آتش کشید تا بتوانم از میان شعله های آن به حقایق سنگینی که سالهاست پشت تفتانمان را خمانده و دل بیابان خشکمان را سوزانده با تشعشعات نوپای آتش درونم، که لحظه به لحظه فروزانتر می شود آرام آرام نمایانتر از پیش ببینم و عمق ظلم در بلوچستان را با ذره ذره وجودم حس کنم
باشد تا شاید بتوانم چندی از این حقایق را در این کتاب به شما عزیزان به گونه ای خلاصه شده بازگو کنم
گفتار اول
پیرمردی پنجاه و هفت ساله که با همسر مهربانتراز خویش به همراه چهار دختر و سه پسر و دو نو بیوه عروسش در شهر میرجاوه واقع در هفتادوپنج کیلومتری زاهدان در منزل کرایه کاهگلی خویش می زیست و در سنی که می بایست بیاساید به جای سه مرد برای سه خانواده، خویش و دو پسر جوانمرگش ( که در حادثه ای به ظاهر تصادفی در اتش بنزینی که قرار بود آن روز روزیشان باشد به خاطر شلیک ناجوانمردانه گلوله های دژخیمان سوخته بودند ) با حمل و نقل چندی صندوق نارنگی و اندی کارتن موز از آنسوی مرز تا نزدیکی میرجاوه که هر روز عرق جبینش را همانند اشک مادر فرزندانش روان می کرد به کسب روزی حلال مشغول بود تا شبانگاه، هنگامی که به خانه خویش بازمی گشت نگاه غریبانه نوه ها و فرزندانش به دست خالی او مانند روزهایی که مزدوران رژیم از روی شکم سیری و چاپلوسی اربابانشان مرز را می بستند ناامید نبیند ...
اکنون چندین روز است که مرز را بسته اند و پاهای ناتوان این پیرمرد که به سنگینی جعبه نارنگی به دوشش و پیاده روی طاقت فرسا زیر آفتاب سوزان کویری روزی چندین بار عادت کرده بود ، بیش از پیش درد را در کالبد و استخوانش حس می کرد ، چرا که می دانست دردناکتر از کارش ، نگاه نوه ها و فرزندان گرسنه و بیخبرش است که به انتظار او نشسته اند
آری بیخبر از آنکه مرزیست ، پیرمردیست و پاهای خسته ای که درد درونش غوغا می کند و خدای را ، خدای را به تماشا می کشاند تا به بنده اش بنگرد که در سه کوچه آن سوی منزل خویش با دوست بقالش به درد دل و هم صحبتی پرداخته تا شاید بتواند از بقالی کوچکش خوراکی بخور و نمیر برای چشم براهان وام بستاند اما اینبار زمان زیادی است که مرز را بسته اند و دیگر مرد بقال توان وام دادن به پیرمرد را ندارد و بر خلاف میل باطنی خویش ، جوابی رد به پیرمرد خسته دل می دهد تا باز نگاه گله آمیز پیرمرد به آسمان دوخته شود
راهی نیست ، باید رفت ، پیر مرد زیر لب آن را زمزمه می کرد ، از سمتی که مزدوری نبیند باید رفت ، هرچه زودتر باید رفت ، ناگهان در چشم او خشمی موج زد و با زبان ساده و دهاتی زیر لب زمزمه کرد :" روزی که خدا حلال نموده بنده اش به ما حرام می کند از جانمان چه میخواهید ، بیایید و بزنید و ببرید ، اگر می خواهید بکشیدمان ، نامسلمانان از گشنگی چرا ؟ "
و پیرمرد به سوی کارش به حرکت افتاد اغلب اوقات اینگونه حتی در روزهایی که مرز را کاملا می بستند هم از روی اجبار این کار را می کرد . پیرمرد به راه افتاد و در راه بازگشت در حالی که جعبه ای نارنگی بر دوشش داشت لنگان لنگان قدمی در پیش قدمی دیگر می نهاد و شکر خدای را در زیر لب زمزمه می کرد که تاکنون مزدوری ندیده اش و لحظه لحظه به شادمانی چشم به راهان نزدیک و نزدیکتر می شد تا اینکه صدای ناخراش ایست دژخیمی پیرمرد را سراسیمه نمود و با به یاد آوردن ضربات قنداق دفعه قبل که به چنگالشان افتاده بود شکی که دویدن و فرار از چنگشان را داشت ، به یقین مبدل کرد و در حالی که صندوق نارنگی بر دوشش بود شروع به گریختن نمود و مزدور به دنبالش افتاد
پیرمرد به امید آن می گریخت تا شاید مزدور خسته شود و بگذارد که او برود بعد از حدود صد متری دیگر مزدور تاب دویدن به دنبال پیرمرد را نداشت و نفس نفس زنان ، دست به زانویش گذاشت و پیرمرد را لحظه ای شادمان کرد اما او که این گریز پیرمرد را لگه ننگی به غرور شیطانی خویش می دید و تقلای او برای لقمه نان بدون دادن رشوه را شکست می پنداشت با قساوتی ناباورانه به سوی پیرمرد مسکین شلیک کرد تا پیرمرد بخاطر اصابت گلوله دژخیم به جعبه نارنگی و به زمین ریختن روزیش ناامید شود و از ترس آنکه دیگر بار شلیک دژخیم به خطا نرود مبهوط و متعجب بایستد و به سمت دژخیم بچرخد تا جانش را از چنگال بی رحم او برهاند پیرمرد که دید دیگر گلوله ای به سویش نمی آید به روی پاهای خسته اش که از فرط پیری و خستگی میلرزید زانو زد و دستانش را همانند زمانی که بر سر نماز به شهادت خواندن می نشست به روی زانوانش گذاشت تا دژخیم گمان مکند که پاهای آن دلاور دیروز، امروز از گلوله های او می لرزد مزدور به طرف او به حرکت افتاد و لحظه به لحظه به وی نزدیک و نزدیکتر شد تا که پیکر شمرش در مقابل چشمان کم سوی پیرمرد نمایان شد دژخیم در حالیکه نفرت تمام وجودش را گرفته بود و خشونت در چشمهایش موج میزد در مقابل او ایستاد و لوله تفنگ را به سمتش گرفت پیرمرد به چشمان او نگاهی کرد و لبخندی به انسانیت او که به لجن کشیده بودش زد و باز صدای شلیکهای پی در پی به دشمنی که سلاحش صندوق نارنگی بود عمق رذالت را تا حد اولای خویش پدیدار نمود و دامان شرافت را لکه دار کرد
پیرمرد ناباورانه سرش را به پایین آورد و جای اصابت گلوله را در بدن نحیف خویش دید، دستان لرزانش را ناخودآگاه به روی زخمهای گلوله های جگر سوز دژخیم نهاد و آنان را فشرد، آخرین تقلا برای زنده ماندن ،نه به خاطر این که میل به زنده ماندنش بود که برای چشم براهان، که منتظر او بودند
سه مزدور دیگر که صدای تیراندازی را شنیده بودند سوار بر ماشین به درگیری نزدیک شدند سکوتی مخوف صحرا را فرا گرفته بود مزدوران به پیرمرد ، پیرمرد به سینه شکافته اش و خدا به او می نگریست، ناگهان صدای دژخیم در گوش پیرمرد نجوا کرد : بندازینش پشت ماشین - تو سرش را بگیر که از دهنش داره خون میاد، لباسم نجس میشه - ...
پیرمرد دیگر صدایی نشنید و به سوی پروردگارش پر کشید
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
گر كار من از عشقش با شحنه و دار افتد
از شحنه نترسم من، از دار نیندیشم
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
آزاد بلوچ
بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست ،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست.
همین بس که یاری اش مدهی
سواری اش مدهی.
( احمد شاملو )
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصۀ رنج دگران نیست
ای همسفران باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگزران نیست
گیرم كه می زنید ، گیرم كه می برید ، گیرم كه می كشید .
با رویش نا گزیر جوانه چه می كنید
آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه / اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه ها قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه / اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هر چی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه/اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای روز تازه/اجازه بی اجازه
شهیار قنبری
آویختم اندیشه را، کاندیشه هشیاری کند
زاندیشه بیزاری کنم، ز اندیشه ها پژمرده ام
...
در جسم من جانی دگر، در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام
گر گویدم: بیگاه شد، رو رو که وقت راه شد
گویم که: این بازنده گو من جان به حق بسپرده ام...
بر آشیان غنوده ام ای شب
پوشیده در غبار ِ فراموشی
از چشم های آینه پرهیز می کنی .ـ
سوئی نه بر ستارهء پنهانی
نه ژاله ای به غنچهء گلدانی
نه خوشهء شکفتهء رخشانی
بر تاکسار ِ شهر گلاویز می کنی . ـ
ای آشکار ِ تاری و بیداری
ــ ای شب ــ
زینگونه با سماجت تاریکی ت اما ،ـ
شمشیر قهرمان ِ فلک تیز می کنی
م .سحر
تفنگ دسته نقرم
داد و بیداد
تفنگ دسته نقرم
داد و بیداد
می گن اسب و رفیق روز جنگه
مو می گویُم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقرم رو فروختم
برا یارم قبای ترمه دوختم
فرستادم برایش پس فرستاد
تفنگ دسته نقرم
داد و بیداد
چهارشنبه 26 تیر 1387
به آئین دل
برای رسیدن چه راهی بُریدم
در آغاز رفتن به پایان رسیدم
به آئین ِ دل سر سپُردم دمادم
که یک عُمر ، بی وقفه در خون تپیدم
به هرکس که دل باختم ، داغ دیدم
به هرجا که گُل کاشتم ، خارچیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشم ِ بد ِ مردمان عین ِ خوبی ست
که من هرچه دیدم ، ز چشم ِ تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هرکس که گـُل گفتم و گـُل شنیدم
قیصر امین پور
آزادی هیچوقت انتظار ما را ندارد. ما باید در طلبش از دل و جان دریغ نكنیم , چه در هیچ جایی از زوایای تاریخ سراغ نداریم آزادی و دموكراسی سهل و ساده تحصیل شده باشد.
"امرسون"
کمپین برای نجات جان: فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و یعقوب مهرنهاد
نامه به خانم لوئیز آربور کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل
خانم لوئیز آربور
کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل
بدینوسیله به استحضار میرساند آقایان فرزاد کمانگر (معلم و فعال حقوق بشر در کردستان) علی حیدریان (فعال سیاسی کرد)، فرهاد وکیلی (فعال سیاسی کرد) و یعقوب مهرنهاد (روزنامه نگار و سرپرست روزنامه مردم سالاری در استان سیستان و بلوچستان و دبیر انجمن جوانان صدای عدالت) پس از تحمل مدتها شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی، در یک دادگاه کاملاً فرمایشی و بدون اجازه دفاع وکلایشان، محکوم به اعدام شدند و در تاریخ 11.7.2008 این حکم در دادگاه عالی تأیید گردیده و تنها با امضای رئیس قوه قضاییه قابل اجرا خواهد شد.
در این راستا از شما تقاضا داریم که بصورت اضطراری به این موضوع واکنش نشان داده و از اجرای این حکم غیرانسانی و مغایر حقوق بشر جلوگیری نموده و خواستار آزادی و یا رسیدگی مجدد به پرونده ایشان در یک دادگاه صالحه گردید.
کنگره ملیت های فدرال ایران
برای پشتیبانی از این نامه با این ایمایل solidarity08@hotmail.com اسم، شهرت، کشور محل اقامت و سازمان خود را بنویسید. همچنین میتوانید مشخصات خودرا در بخش نظر و دیدگا پایین این مطلب بنویسید.
هر چقدر این دل را نهیب می زنم ؛
که دست از دلتنگی بردارد.آرام که نمی شود هیچ،
بی تابتر ،بی قراری ات .....................................
دیگر نه من نه این معانی معیوب
دیگر نه من نه این شهادت اشک
دیگر از تکرار ترانه خسته ام
از این پنجره های بسته خسته ام! خسته ام از این دقایق بی لبخند
باران ببارد یا نبارد
من می روم با دست هایت
چتری برای پروانه ها بسازم
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟
یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب
قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟
من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم
باد از کدام طرف می وزد
چه بگویم
ز کدامین واژه
واژه امید
که خویشش ناامید است
و یا حقیقت
که حاشایی بیش نیست
و باد
و من
بار بر دوشمان
خسته ایم
خستگی دیروز و تنهایی امروز
و سکوت و سکوت
وباز هم سکوت ...
و تقلا
پشت دیوار استبداد
تقلا با پنجه های خونین
و آخرین رقص
رقص در خویشتن
و آخر فریاد آخر
که شاید گوشی شنود
ویا تنی حس کند
همچون من
همچون منی که درد را در ذره ذره وجودم حس کردم
و رفتم .
آزاد بلوچ
سلام دوستان
میخواستیم بگیم یادتون باشه که اگه یه روز توی این آدرس ما رو ندیدید حتما بیایین به بلاگ اسپات.
امیده که تونسته باشیم احساستون رو کمی رنگی کنیم.
با ما باشین چون ما با شماییم اونم توی عمق دلاتون
بروبچ آزاد بلوچ
با شقایق
رنگ سرخی
جوهر جانان گرفت
نور مهتاب شب درخشید
جلوه از عرفان گرفت
این قلم فاخر بماند
گر خرد ایمان گرفت
سنگ عقل بر جام مینایی مباد
چون که نقش از
باده و ایمان گرفت
زین قلم
بی عشق و مستی را چکار
از ازل پیمانه ریخت
با دخت رز پیمان گرفت
موج ها خوابیدهاند، آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشكیده اند،
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
آوای جغدی هم نمیآید بگوش
دردمندان بیخروش و بیفغان
خشمناكان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه ها گم كرده راه،
مرغكان سرشان بزیر بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
آب ها از آسیا افتاده است،
دارها بر چیده ،خونها شستهاند
جای رنج و خشم و عصیان بوتهها
پشكبن های پلیدی رستهاند
مشتهای آسمان كوب قوی
واشده ست و گونهگون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان، یا آشكار
كاسه پست گدائیها شده ست
خانه خالی بود و خوان بیآب و نان،
وآنچه بود، آشدهن سوزی نبود
این شبست، آری، شبی بس هولناك؛
لیك پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بركشم،
باز می بینم صدایم كوته ست
باز می بینم كه پشت میله ها
مادرم استاده، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها،
گویدم گوئی كه: «من لالم، تو كر
آخر انگشتی كند چون خامهای،
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم «بنویس و راحت شو ـ » برمز،
« ـ تو عجب دیوانه و خودكامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماكیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید «آخر . . . پیرهاتان نیز . . . هم . . .
گویمش «اما جوانان ماندهاند
گویدم «اینها دروغند و فریب
گویم «آنها بس بگوشم خواندهاند
گوید «اما خواهرت، طفلت، زنت . . .؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از كوری زند،
گوش كز حرف نخستین بود كَر
گاه رفتن گویدم ـ نومیدوا
وآخرین حرفش ـ كه: «این جهل ست و لج،
قلعهها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .
و آخرین حرفم ستون ست و فرج
میشود چشمش پر از اشك و بخویش
میدهد امید دیدار مرا
من به اشكش خیره از این سوی و باز
دزد مسكین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانهای بالا تكاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو بساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما با موج و توفان ماندهایم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز میگویند: فردای دگر
صبر كن تا دیگری پیدا شود
كاوهای پیدا نخواهد شد، امید!
كاشكی اسكندری پیدا شود
آنان كه فریاد آزادی بشر را سر میدهند و میخواهند كه او را قید و بندهای پوچ و كژراهی زمانهی دیر آشنای تاریخ برون آورند و انسانیت و وجدان آگاه و بیدار او را به خویشتن باز گردانند به راستی میدانند كه نخستین گام در این راه خودآگاهی میباشد. خودآگاهی انسان را از روند روزمره و زوالآور زمانه بیرون میآورد و او را رویارو با گذر چِندِشناك زمانِ خویشتن میكند